Content Preview: rss
29 days ago
قابیل در پیِ «داشتن»، برادر کشت و برای بیشتر داشتن به دستیاری کلاغان، هابیل را چون میوه ای کاشت و از دانه قتل، میوه حکومت چید. پس از آن قتل، مذهب قابیل شد، که حکومت بهشتش بود و در هر لحظه هابیلی یافت و به خاک نشاند تا غرفه ای از بهشتش را باز خرد. هابیلی از پی هابیل به خاک می افتاد و با دهان خاک بلعیده می شد تا جنگل حکومت قابیل انبوه تر شود و نشیمن گاه کلاغان، وسیع تر. هابیل ها بذر می شدند و هابیلیان زمین را به وسوسه کلاغان زمین را شیار می کردند و بذر جان پدر را به خاک می سپردند، که دانسته و ندانسته جنگل قابیل را وسعت و قدرت بخشند. جنگل وسیع و وسیع تر شد و جمع کلاغان انبوه و انبوه تر، وشب غلیظ و غلیظ تر، و قانون جنگل چنان دیر ماند که تقدس یافت و قتل عام، مشیت الهی نام گرفت. کدامین خورشید می توانست شبی چنین غلیظ را بشوید؟ و کدامین حقیقت می توانست در هجوم بی رحم دروغ سر برافرازد؟ هر از چندی چوپانی به دور کردن گوسفندان از کنام گرگان می آمد و نام هابیل را در هِی هِی آرامش بر آستانه جنگل می ریخت اما هنوز گل کینی نشکفته بر دار کینه قابیل آونگ می شد و گوسفندانش به بوی علف ...
30 days ago
یکی در مسجد سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را ازو نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل نیک سیرت، نمیخواستش که دل آزرده گردد. گفت ای جوانمرد این مسجد را مؤذنانند قدیم هر یکی را پنج دینار مرتب داشتهام ترا ده دینار میدهم تا جایی دیگر روی. برین قول اتفاق کردند و برفت، پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد گفت ای خداوند بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه بدر کردی که اینجا که رفتهام، بیست دینارم همیدهند تا جای دیگر روم و قبول نمیکنم. امیر از خنده بیخود گشت و گفت زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند. به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گِل چنانکه بانگ درشت تو می خراشد دل گلستان سعدی =============================== بابا جان نمی خوایم ات ن م ی خ و ا ی م برو : به عبارتی = گورتو گم کن
30 days ago
باهم رفتیم استخر کاوه و من خیلی حال کردیم اما خب عوارضی هم داشت هر دو مون حسابی سرما خوردیم
72 days ago
دارها بر چیده خونها شسته اند کلاغان این راویان قصه های دروغ با قارقار دروغشان هابیلیان را محکوم می کنند و با پرواز سیاهشان بر فراز شهر خونین خاموش روزگاران را به شب رسانده اند باز گفتیم باشد ، شب خواهد رفت و روز خواهد شکفت و زمان پیکر در خون نشسته ما را به گواهی خواهد خواند کلاغان قابیل را آموختند که پیکر برادران در خون خفته مان را شبانه در خاک تیره پنهان کند و آخرین مدرک مظلومیت سرخمان را پنهان سازد و آخرین مدرک مظلومیت مان همچون خون سرخمان در پهنه زمان گم شد کلاغان در آشیان کبوتران قاصد نشسته و فرزندان و جگر گوشه های میهن را به تاراج می برند پیکر برادرانمان را می دیدم که مظلومیتشان را فریاد می زدند و گوشهای کر و زبانهای گنگ مخاطبشان بودند دین ملعبه سیاست و سیاست چون جویباری پر از لجن شد که موشها و کرمها تنها ساکنان آن شده اند خروش تازیانه که بر پشت و پهلوی برادرانم نواخته می شود ، فریاد خونخواهی آنها را پوشانده و کسی را یارای ایستادن در برابر شکنجه گران نیست آتشی افروخته شده که تر و خشک را به خود می بلعد خداوند در گوشه ای ...




